• نوشته ها و اندیشه ها
  • کتاب ها
  • باغ سبز عشق
  • خاطرات من
  • دوره های جدید
غریبیان لواسانی
ورود
[suncode_otp_login_form]
گذرواژه خود را فراموش کرده اید؟
غریبیان لواسانی
  • نوشته ها و اندیشه ها
  • کتاب ها
  • باغ سبز عشق
  • خاطرات من
  • دوره های جدید
شروع کنید
0

وبلاگ

غریبیان لواسانی > باغ سبز عشق > داستان زندگی مولانا (24) سفر

داستان زندگی مولانا (24) سفر

شهریور 11, 1400
ارسال شده توسط zgladmin
باغ سبز عشق

داستان زندگی مولانا قسمت  بیست و چهارم  – سفر

 – نویسنده : غریبیان لواسانی 

 – گوینده : فخر

ماه از کنار پنجره ،همراه ابرها در حال عبور بود و آسمان به دریایی پُر از موج های کف آلود می ماند که شوخی هایش را با زمین کرده و حالا می خواست همراه ماه که مسافر شب هایش بود ،خلوتی با دل خود کند .
مولانا جلال الدین ،پنجره را گشود و اتاق از بوی شبدرهای باران خورده پر شد .
با دستی لرزان نامه ای را که برایش آمده بود را باز کرد .نامه از جانب صاحب شمس الدین اصفهانی ،وزیر سلطان سلجوقی بود .خط زیبای پارسی نامه نیز نتوانست یک لحظه دل مولانا را به خود مشغول کند تا از محتوای نامه غافل شود و سایه بلند او بود که بر دیوار اتاق به یک باره کوتاه و خمیده شد و نور چراغ با بادی که از پنجره نیمه باز به داخل اتاق می آمد به لرزش در آمد .
شامگاه بود و شهر در خلوت خود آرمیده بود .مولانا در میان اتاق و از پنجره به مدرسه چشم دوخت .صدای شیخ برهان الدین در گوشش می پیچید که به او می گفت :
«فرزندم از جوی کوچک و آب تُنُک بگذر و تنها به دریا بیندیش ،دریایی باید تا ماهی نهنگ شود »
و حالا سَید نیز مثل پدر از پیش او رفته بود و او نه پدر داشت و نه مادر ،نه همسر و نه استاد .
جلال الدین به ستارگان که بر فراز درختان می درخشیدند ،چشم دوخت .دوست داشت تا فردا که به قیصریه برای خاک سپاری استاد می رود ،همان جا بایستد و خاطرات نُه سال تحصیل در نزد آن مرد خدا را مرور کند .
ماه از بلندای آسمان به او نگریست و یادش آمد که دیشب به خانه سَید محقق نیز سر کشیده است .فرقی نمی کرد که خانه برای یک آدم یک لاقبا باشد و یا از آن ِ شیخ برهان الدین محقق ترمذی بزرگ ،ماه از اسرار همه ی خانه ها با خبر بود .
ماه کمی چشمانش را مالش داد .ابری که روی صورتش را گرفته بود ،پاک کرد و آن وقت خانه سید محقق را به یاد آورد .
شب تازه آغاز شده بود .شیخ برهان الدین ،خادمش را صدا زد و‌گفت :«برو صلا ده که سَید غریب از عالَم رفت »و آن وقت برخاست وضو ساخت ،غسل کرد و جان به جان آفرین تسلیم کرد .


Telegram


Instagram

هر روز خواننده مطالب جدید در  کانال تلگرام و صفحه اینستاگرام  باشید

سایر بخش ها ی کتاب

برچسب ها: داستان زندگی مولانا
قبلی داستان زندگی مولانا (23) دست خدا
بعدی داستان زندگی مولانا (25) دردعشق

پست های مرتبط

مهر 4, 1400

داستان زندگی مولانا (36) حُسام الدین چَلَبی

zgladmin
ادامه مطلب

مهر 2, 1400

داستان زندگی مولانا (35) صلاح الدین زرکوب

zgladmin
ادامه مطلب

شهریور 31, 1400

داستان زندگی مولانا (34) قمار عاشقانه

zgladmin
ادامه مطلب

شهریور 25, 1400

داستان زندگی مولانا (31) راز شمس

zgladmin
ادامه مطلب

شهریور 23, 1400

داستان زندگی مولانا (30) شمس الدین را بیاب

zgladmin
ادامه مطلب

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

Archives

  • می 2025
  • ژوئن 2023
  • ژوئن 2022
  • دسامبر 2021
  • اکتبر 2021
  • سپتامبر 2021
  • آگوست 2021
  • جولای 2021
  • ژوئن 2021
  • می 2021
  • آوریل 2021
  • مارس 2021
  • فوریه 2021
  • ژانویه 2021

Categories

  • Uncategorized
  • کتاب ها
  • نوشته ها و اندیشه ها
وب سایت رسمی سرکار خانم غریبیان لواسانی
دسترسی سریع
  • نوشته ها و اندیشه ها
  • دوره های برگزارشده
  • تماس با ما
  • قوانین سایت

برای اطلاع از دوره های جدید و شرکت در رویدادها با ما همراه باشید

© 1401. تمامی حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت متعلق به "سرکار خانم غریبیان لواسانی" می‌باشد طراحی شده توسط RLN
Facebook Youtube Whatsapp Instagram Vimeo Telegram

اگر سوالی دارید بپرسید ادمین سایت  در اسرع وقت با شما تماس می گیرند.

وب سایت غریبیان لواسانی